تبليغاتX
تویی که دوستت خواهم داشت
تو گفتي خداحافظ من شنيدم به اميد ديدار
تو دل كندي از من و من دل بستم به تو
تو از كنارم رفتي اما خاطرت در قلبم حك شد
چه قصه ي عجيبي است قصه ي عشق
افسوس كه زندگي فقط انديشه هاي زيبا نيست
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:10 توسط محمد |

ميهماني با تو بودن جشن لحظه هاي ناب بود و من سرشار از طراوت گشتم
به اميد طلوع دوباره ي ديدار تو
تا با نگاهت تن خسته ي مرا سرشار از طراوت و اميد كند
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:9 توسط محمد |

چه دير آمدي و شكست بغض انتظار
وقت رفتن شد
نوش دارويت بعد از مرگ سهراب است
اما دم تو مسيحايي
پس زنده كن مرا كه به اميد ديدار تو زنده ام
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:6 توسط محمد |

رويايست با تو بودن

نمي توانم باور كنم كه در بيداري همدم لجظه هايم هستي

چرا كه زيبايي لحظه هاي با تو بودن آن را براي من چون يك رويا كرده است

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:33 توسط محمد |

چه ساده عزم رفتن كردي
اما من نمي توانم باور كنم رفتنت را
اين چه آمدني بود و چه رفتني؟
تو مي روي اما من 
با دلم كه پيش تو ماند چه كنم ؟
طولاني نكن انتظار را
چشم به راه آمدنت هستم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 2:58 توسط محمد |

نازنینم سال هاست راه را برای آمدنت پر از عطر یاس کرده ام
می دانستم می آیی و من چشم به راه آمدنت بودم
با فرشی از مخمل گل ها و قلبی سرشار از شوق
آمدی و چه حوش بود آمدنت
و چه بی رنگ شد انتظار در نگاه زیبای تو
و من
سرشار از بهانه ی با تو بودن شدم
کاش می شد بهانه ها را پاسخی شایسته داد
کاش نگاه دل فریب تو ماندگار و همیشگی بود
و من
سال ها از تپش قبلم برای تو پر توان می شدم
با این همه قدر دان تک تک لحظه های با تو بودنم
حتی اگر شایستگی ماندن در کنارت را نداشته باشم
به خود می بالم که با تو بودن را هر چند اندک تجربه می کنم
و سال ها خاطرم از حضور روشن تو پر نور خواهد بود
و همچنان جاده از عطر حضور تو تا بی انتها معطر
بی انتها ترین عشق من دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:7 توسط محمد |

لحظه هاي با تو بودن زيبا و فراموش ناشدنيست
قشنگ ترين خاطره ي من تو را  به خداي زيبايي ها مي سپارم
تا باز زيباترين لحظه ها رو با تو تجربه كنم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:32 توسط محمد |

 قصه من قصه دلدادگيست
 قصه از عقل گذشتن و به دل رسيدن
 قصه قصر آرزوهايي كه در دل ها مي شكفد و آسماني مي شود
 و در دل ها ماندني
 قصه ي از تو گفتن
 با اميد به تو رسيدن
 قصه ي فرداهاي با تو بودن
 از تو گفتن ، نوشتن ،خواندن
 و براي تو بودن
 و بي تو نبودن
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:51 توسط محمد |

هر آغازی را پایانیست

اما بعضی آغاز ها هستن که پایانی ندارن

مثل آغاز آتش عشق من و تو که هیچ گاه پایان نمی پذیرید

و روز به روز شعله ورتر و برافروخته می شود...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:36 توسط محمد |

و عشق چه بی صدا در می زند و بی باز شدن در وارد می شود

و من چه بی خبر میزبان این بهترین میهمان می شوم و با هیجانی وصف ناشدنی

شورانگیزترین لحظه ها را با او می گذرانم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:55 توسط محمد |

با تو تپش قلب آرامم آغاز شد

و می دانی تپیدن قلب یعنی زندگی یعنی حیات

بهانه ی حیات و زندگی ام تو را برای همیشه

تا وقتی قلبم می تپد دوست خواهم داشت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:14 توسط محمد |

از یک نگاه ساده شروع شد چشم در چشم هم دوختیم

لب ها خاموش شد
 
دل شروع به سخن گفتن کرد

زبان خود را عاجز خواند تا پیام دل را به دل برساند و لب ها همچنان خاموش ماندند

و این فریاد بی صدای عشق بود که در تلاقی دو نگاه عاشقانه شوری به پا کرده بود

و عشق آغاز شد

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 3:48 توسط محمد |